تبليغاتX
نوشته های شخصی - می خواهم بنویسم . . .
مـــــنو كاربــــري

اين وبلاگ را صفحه خانگي خود کنيد ايميل به مدير وبلاگ* اضافه کردن به ليست علاقه مندي ها!


نام : سعید و عباس و نیایش
تحصیلات : دانشجو سال آخر نرم افزار

اگر پروژه طراحی سایت
و یا طراحی وبلاگ داشتید با
این شماره تماس بگیرید :
سعید : 09361620056
قیمت توافقی

فقیه شهر به رفع حجاب مایل نیست
چرا که هرچه کند حیله در حجاب کند

نظر سنجي 1

آمار وبلاگ




موزيک

:: می خواهم بنویسم . . .

می خواهم بنویسم. . .

می خواهم بنویسم اما نه آن واژه های مسموم و آن جمله های مغموم و آن حرف های تکراری را. به ستاره ربطی ندارد. به خورشید ربطی ندارد. به شمع های نیمه جان شب زنده دار ربطی ندارد. اصلا به هیچ کس ربطی ندارد من اگر به صدای زنجره می گویم لالایی و به هوای خفه می گویم آزادی و به زمین خشک و بد بو آبادی !

می خواهم بنویسم به نفع ابر هایی که نمی بارند و دست هایی که نمی کارند  و روزهایی که نمی آیند . این حق من است. می خواهم بنویسم به نفع  آدمک هایی که می خواسته اند مبعوث شوند  و می دانسته اند که محکوم می شوند و می گفته اند که  ما شنیده ایم  او می گوید : من هم همانند شما آدم هستم!

آری. می خواهم بنویسم. بگذار تا به قانون سبز گیاه بر بخورد! بگذار تا چشم های همیشه گریان تمساح های معصوم تر از گنجشک ، گریان تر شوند. بگذار تا همه ی لعنت کننده گان زبان به نفرین بگشایند. من نفرین آنان را با جان و دل خریدارم. بگذار تا بر زشتی لب هایشان لبخندی جاودانه بزنم.

و رها خواهم شد از کشاکش نگاه های مردمانی که سبد هایشان را پر کرده بودند از مروارید های پاکدامنی و دانه های تسبیح وار تعصب که همانند خوشه های انگور به هم پیوسته بودند و تا ابتدای تاریخ پیش می رفتند و حتی پیش تر!!!

و رها خواهم شد از فقر و عقده های دست های خالی شان که در اوج تنهاییشان تا به آن سرزمین بی بند وبار دراز می شدند و آنان در تخیلشان حتی به پروانه های در آسمان هم تجاوز می کردند و تا انتهای شهوت پیش می رفتند و حتی بیش تر!

چه تفاوتی دارد زندگی در سبزه زاری که در آن باد نمی آید یا دست و پا زدن در مردابی که در آن غوک هم نمی خواند ؟ چه تفاوتی دارد زندگی در میان بره هایی که به ستایش گرگ بر خواسته اند یا دریده شدن توسط پنجه های دهشتناک آنان ؟ و ...

 و حالا دیگر من به سیلی خوردن از نان شب محتاج ترم  و حالا دیگر من از صدای بی صدایی دست هایشان دارم دیوانه می شوم. و حالا دیگرحس می کنم تنها ترین انسان روی زمین هستم که در جزیره ای خشک و بی آب و علف زندانی شده است و هیچ چیز ندارد جز قلمش و حالا دیگر من  به جای نان، عصیان می خورم و به جای آب ، ایمان !

و حالا دیگر خوب می دانم که من در نگاهشان چگونه هستم . چگونه گوش هایم دراز شده اند  و چگونه طنین صدایم  ناخوشایند است و چگونه راه رفتم لنگ لنگان و فهمیدنم بیمار و حالا دیگر خوب می دانم که پس از شنیدن حرف هایم می گویند :چگونه می شود سخنان کسی را پذیرفت که مو هایش آشفته اند و دهانش بوی نفرت می دهد و زبانش چون روده ی سگ دراز است ؟ چگونه به چنین کسی می توان گفت عاقل ؟

 

اما  من می خواهم بنویسم . حتی اگر قلمم را به سرزمین سپیدی مرکب ها و پارگی کاغذ ها تبعید کنند . حتی اگر نوشته هایم را به باد تمسخر بگیرند یا اینکه اندیشه هایم را زیر دندان های فاسد خود شرحه شرحه نمایند. لحظه ای از نوشتن دست بر نخواهم داشت  و آن ها را تا آخرین نفس فریاد خواهم زد . حال یا با هم نفس یا بی هم نفس . یا در هوا یا در قفس . نا پاکم اگر چنین نکنم .

شبانه قلم خود را بر خواهم داشت و بر ارتفاع سیاه آن برج سپید و بر سر در آن یکتا خانه ی سبز و بر مناره ی هر مسجد و بر ناقوس هر کلیسا و بر پهنه ی هر صومعه و بر هر گنبد زرد و طلایی خواهم نوشت :

 

آهای ای بیغوله نشیان ، آهای ای خانه به دوشان . آهای ای دخترک های چهارده ساله ی به فحشا رفته ، آهای ای پسرک های هشت ساله ی خمیده قامت و افتاده . صدایتان از برای چه بلند است ؟ از برای چه می نالید؟ آسوده باشید . شهر در امن و امان است! شما به کار خود بپردازید. پول هایتان را در مقابل آینه بگذارید و آن وقت به سوی ما بشتابید و ما برایتان می گوییم که چگونه طلب آمرزش کنید ! و ما برایتان از صلح و آزادی می گوییم و آنگاه باید تابان گناه های پلیدتان را بدهید . آنگاه باید اشک از گونه هایتان روان باشد و ملتمسانه تقاضای مرگ بکنید . نان ندارید؟ شلاق بخورید ! عفت ندارید ؟ شلاق بخورید . خانه ندارید ؟ شلاق بخورید. خودتان را فروخته اید ؟ جوانی کرده اید ؟ عاشق شده اید ؟ علاجش پیش ماست . با جان و دل شلاق بخورید ! نمی دانیم . هر چه ندارید ،  بیارید و  شلاق بخورید!.

 

 نه اما این حرف ها را نمی نویسم. این حرف ها تکراری شده اند. می خواهم از عقده هایی بگویم که تنها می توان  زیر پتو بازشان کرد! سخن هایی که آرام و پچ پچ وار گفته می شوند ،  در مکان هایی که دیوار هایشان موش ندارند و موش هایشان گوش و گوش هایشان سرپوش! و درمیان آدمک هایی که به مجسمه شبیه هستند.

چه می گویم ؟ می خواهم حرف هایی را بنویسم که روزی صد بار بر در و دیوار مستراح های عمومی نوشته   و روزی هزار بار خوانده و روزی صد هزار بار پاک می شوند.

 

سوالی دارم ؟ آیا تا کنون شده است وقتی از خواب بیدارشوی ، حس کنی که برترین انسان دنیا هستی ؟ و با همان چشم های قی کرده ات ، نگاهی در آینه بیاندازی و با خود بگویی : من آنم که رستم جهان را گرفت!

نمی دانم چه جوابی می دهی ؟ امیدوارم که هیچ وقت چنین حالی به سراغت نیاید . چرا که چندش آور ترین لحظات برای یک انسان از نوع با وجدان یا بی وجدان ، همان لحظات است . وقتی انسان حس می کند مقدس شده است . یعنی دیگر فاصله اش با خدا یک قدم است . خدا را نوکر دست به سینه ی خود می داند و خود را خدا!

 

سوالی دیگر دارم . آیا شده است که وقتی بخواهی چشم هایت را روی هم بگذاری ، حس کنی که بد بخت ترین انسان دنیا هستی ؟ و با همان چشم های خواب آلوده ات ، آینه را نشانه بگیری و بی پروا تکه تکه اش کنی ؟ و با خود بگویی : ای کاش فردا را نبینم ؟ در این لحظات است که انسان فکر می کند فاصله اش با خدا به اندازه ی زمین تا آسمان است .

 

 این جاست که روح من خسته می شود. روح من توانایی پاسخ دادن به این دو سوال را ندارد.چرا که در هر لحظه که حس می کند برترین روح دنیا است ، خدا را از یاد می برد و در لحظه ای که خود را بدترین روح دنیا می داند ، خدا در یک قدمی خود احساس می کند!

 

و این گونه است که همیشه در تلاطم هستم . چرا که نمی دانم خدا را انتخاب کنم یا برترین انسان دنیا بودن را؟! و جالب این جاست که این برترین انسان را خدا تعریف کرده است یا بهتر است بگویم : می گویند که خدا تعریف کرده است!

 

یک جای کار اشتباه است . این را احساس من می گوید . این را وجود دردمند من می گوید . این را همان قانون سبز گیاه می گوید. قاونی که به واسطه اش همه چیز را اثبات می کنند . اصلا یک معادله ی همه منظوره است  و چه معادله ی جالبی؟ آخر به ازای همه ی ورودی هایش تنها یک خروجی دارد و جالبتر اینکه این خروجی ثابت و غیر فابل تغییر از ابتدای تاریخ تا کنون یک واژه بوده و آن واژه ، پدر است! یا بهتر است بگویم : قانون سبز گیاه ، قانون وراثت است . یعنی تو باید شکل پدرت حرف بزنی ، لباس بپوشی، بخندی، گریه کنی، تشویق بشوی ، کتک بخوری ، بچه دارشوی و بچه ات هم مثل تو!

 

 و این گونه است که همیشه در تلاطمم . من نمی خواهم شکل پدرم باشم. اصلا من نمی خواهم شکل هیچ کس باشم . من می خواهم خودم باشم. این حق من است.

 

فریاد. فریاد . فریا د . دست هایم را باز کنید . چه زنجیر های سنگینی بر دست و پایم بسته شده اند. توسط کسانی که هیچ وقت ندیدمشان . تنها می دانم وقتی می خواهم بمیرم باید این زنجیر ها را بر گردن فرزندانم بیاویزم . تنها می دانم که اگر این کار را نکنم ، عذابی دردناک در انتظارم است . تنها می دانم که انسان یعنی : زنجیر! انسان یعنی : پدرش . انسان یعنی : همه چیز به جز انسان!

فریاد . فریاد . فریا د. دیگر توان ایستادگی درمقابل این جریان سیل آسای تاریخی را ندارم. من همچون خشکیده برگی هستم در مقابل باد پاییزی. کسی به نجات من برنمی خیزد ؟ تاریخ دارد من را  درخود فرو می برد. دارم خفه می شوم. دارم می میرم . لعنت بر تو ای تاریخ . لعنت به تو و هر چیزی که تو دوستش می داری. لعنت بر تو ای وجدان شوم . لعنت بر تو ای همیشه جاری . چرا دست از سر من بر نمی داری ؟

 بس نیست؟ این همه شهر آشوبی کافی نیست ؟ نمی خواهی گورت را گم کنی ؟ تو که فقط با گور ها شناخته می شوی ؟ تو که افتخارت به تعداد کسانی است که نابود کرده ای ؟ بس نیست ای تاریخ؟ این همه قبرستان کافی نیستند ؟ از جان من چه می خواهی ؟ برو ای تاریخ . از جلوی چشم هایم دور شو. نگذار رازهایت را برملا کنم  . نگذار تا چیز هایی را بگویم که شرافتت بر باد رود. گم شو ای تاریخ . دوستت ندارم . نمی خواهمت .

برو تا خودم را نکشته ام . برو . من یک تنه حریف تو و هوادارانت هستم . خود را می کشم و به همه اثبات می کنم که من تابعی از تاریخ نیستم و اگر من تابعی از تاریخ نیستم یعنی هیچ کس تابع تاریخ نیست . دیدی ؟ ای بیچاره ؟ تو حتی نمی توانی از خودت دفاع کنی . بیچاره ای تاریخ. دربه دری! این را من می دانم. اما. ای کاش می توانستم تا همیشه زنده بمانم و با زنده ماندنم نابودت کنم. آیا می شود ؟ یعنی من می توانم ؟ کسی به نجات من برمی خیزد ؟ آه. لعنت بر تو ای تاریخ!

فریاد . فریاد . فریا د. بی واژه چنین صحبت کردن هم معجزه ایست.  خسته شدم از این گونه زندگی کردن و این گونه خوردن و اینگونه مردن در جایی که هیچ کس به جلو حرکت نمی کند. همه در روزمرگی فرو رفته اند و همه دارند خود را برای مردن آماده می کنند. خسته شدم. دیگر دارد از خودم حالم به می خورد! آخر چرا من نمی توانم همرنگ جماعت شوم ؟ آخر چرا نمی توانم از مصاحبت با آفتاب بهره ببرم ؟ این پوستر های تبلیغاتی مشکوک چرا من را به خریدن واژه های ملموس تشویق نمی کند ؟ چرا برایم هیچ مهم نیست اگر حتی تمامی داراییم را به غارت ببرند؟ چرا در میا ن انسان ها من چنین شده ام ؟ می دانی ؟

 هر روز مهربانی من زیر سوال می رود . چرا کسی که می خواهد بخشنده باشد ، دیوانه فرض میشود ؟ همه فکر می کنند او ساده لوح است . همه فکر می کنند او احمق است . آه . چه قدر دردناک است که کسی را برای کار درستی که انجام داده است ، به تمسخر بکشند! و به جای نوازش ، بر گونه هایش سیلی بزنند و به جای تحسین ، دشنامش بگویند . یا اینکه در خلوت هایشان از او بد گویی کنند .

 خدای من . آیا چنین کسی باز هم مهربانی خواهد کرد ؟ آیا در هنگامی که نیازمندی به او روی می آورد ، دست رد به قامتش نخواهد زد ؟ چرا که فکر می کند او نیز می خواهد به تمسخرش بکشد . آیا در چنین جایی اختلاف طبقاتی به وجود نمی آید ؟ یک گروه  از فرط گرسنگی  می نالند و یک عده از پرخوری! یک گروه نمی دانند پول هایشان را در کدام سوراخ پنهان کنند و یک گروه سوراخ می کنند تا شاید سکه ای بیابند!

آخر چرا نمی توانم همرنگ جماعت شوم ؟ لعنت بر تو ای تاریخ! این آتش ها از گور تو بر می خیزد . خوب می دانم .

فریاد. فریاد . فریاد . پیش رویم تاریکی است و تاریکی. پشت سرم هم هیچ چیز نیست. لعنت بر تو ای تاریخ تاریک  و ای تاریکی تاریخی! لعنت بر تو ای وجدان شوم. ببین که نمی دانم چه کنم؟ تنها می دانم که رعد و برقی شگرف سراسر دنیا را فرا گرفته است. یکی بگوید این چه حال پریشانی است که من دارم؟

هیچ چیز نمی بینم و ازترس مرگ ، انگشت های اشاره ام را در گوش هایم فرو کرده ام و دیوانه وار به این سو و آن سو می دوم. نزدیک است که رعد و برق چشم هایم را برباید. آه.ای کاش می توانستم آنها را ببندم تا لااقل هیچ چیز نبینم. اما مگر این ترس می گذارد؟ حالا دیگر یکایک استخوان های بدنم می لرزند. چه باید بکنم ؟ چه باید بکنم ؟

 زمزمه هر لحظه بلند و بلند تر می شود. دیگر هیچ چیز نمی شنوم ؟ به جز آن صدا دیگر هیچ چیز نمی شنوم. چه صدای وحشتناکی! به زوزه ی گرگ همانند است .  آخ. آخ .گوش هایم درد می کنند . ای وای بر من. دارم کر می شوم . این یکتا حس من هم دارد نابود می شود . چه بلایی بر سر من می آید؟ آخ. آخ.

 به ما بپیوند. به ما بییوند تا تاریخی شوی. بیا تا نامت را در بهترین گورستان های دنیا ثبت کنیم. برایت بهترین دسته گل ها و سنگ قبر ها را فراهم خواهیم دید. بیا. از چه می ترسی ؟ مهربانی را رها کن. سرنوشت دیگران به تو ربطی ندارد. تو اگر زرنگ باشی ، کلاه خود را می چسبی تا باد نبرد! هر کسی را در قبری جدا می گذارند. بیا. به ما بپیوند. مگر به دنبال آرامش نمی گردی ؟ بیا. تاریخ ،کارخانه ی تولید آرامش است. از انواع متفاوت و در رنگ های متنوع . به ما بپیوند. حتی می توانی سنگ قبرت را هم خودت انتخاب کنی ؟

 بیا. پیشنهاد از این بهتر می خواهی؟ بیا. من اگر جای تو بودم تا کنون صد بار مرده بودم تا در این بخت آزمایی پیروز شوم. بیا. به ما بپیوند. ما برایت داستان های هزار و یک شب تعریف می کنیم. تا خوب خوب خوابت بیرد.اگر دوست نداشتی برگی از شاهنامه خواهیم آورد و قصه ی کاوه ی آهنگر را بازگو خوهیم کرد ببین. چه قصه های جالبی در چنته داریم. فقط برای اینکه خوابت ببرد. آرامش! آرامش یعنی : خواب. بیا.

تاریخی بشو. درنگ مکن. فرصتی از این بهتر نصیبت نمی شود . داریم هراجش می کنیم. فقط زندگیت را می خواهیم. همین و بس. قفط از تو می خواهیم پایت را از گلیمت درازتر نکنی. بیا. بالش و تخت و هم خوابه از ما . تو فقط بخواب. چه کار به کار زمین و زمان داری؟ چه کار به قانون سبز گیاه داری ؟ به ما بپیوند.بیا. بیا.

 

 لحظه ای می گذرد. دارم وسوسه می شوم. تاریخ هم چیز بدی نیست! ببین چگونه بی هیچ دلیل قانع کننده ای داشتم آن را محکوم می کردم . من هم هماننند همه انسان های دیگر. بگذار تا شبیه پدرم باشم! مگر او چه اشکالی دارد ؟ خیلی هم باید خدا را شکر کنم که چنین پدری و مادری دارم. صبر کن ببینم. نسل من به آریایی ها باز می گرد. آن ها برترین ها ی خلقت هستند .تمدن هم که داشته ایم . روزی ابر قدرت هم که بوده ایم.

 چه چیز کم داریم ؟ حالا می توانم در این نیمه شب تاریک دست از نوشتن بردارم و با خیال راحت بخوابم و از فردا صبح می توانم نان و پنیر و بخور و نمیر بخورم! نان که نگو .بگو : خمیر! من از همین فردا می توانم با چشم هایی بسته ببینم. اصلا . چه تفاوتی دارد؟ دیدن با ندیدن ! من از فردا تغییراتی اساس در زندگی ام خواهم داد. چرا از فردا؟ از همین الان شروع می کنم. باید دست از نوشتن بردارم و قلمم را یک جایی پنهان کنم و نوشته های مشکوکم را صفحه به صفحه بسوزانم. 

 من می توانم از فردا سوار یکی از اسب های چوبی همکلاسی هایم بشوم و به جنگ با سرباز های ناپلئون بروم یا اینکه با تفنگ آب پاش برادر کوچکم ، چشم پسر کوچک همسایه را کور کنم .چه دارم می گویم ؟ من می توانم از فردا هیچ چیز الا بستنی نخواهم!

 اما مگر می شود به این راحتی دل از قلم برید ؟ ببین! دارم باز هم می نویسم.! فضای روحم مشوش شده است.

دوباره همان تاریخ ودوباره همان تاریکی! دیگر توان دویدن ندارم. ای کاش می توانستم چیزی را ببینم. ای وای برمن! دارم در آغوش باز تاریخ منجمد می شوم. این چه سرنوشت شومی بود که من داشتم؟ مگر من چه می خواهم؟ من می خواهم زندگی کنم. من می خواهم خودم باشم . اما مگر این این تاریخ لعنتی می گذارد؟ باید دست به کار شوم. نمی گذارم . نه من نمی گذارم که در این مرداب فرو بروم. آری. نجات دهنده کجاست ؟

 حتما راه گریزی وجود دارد. بگذار تا در واژه نامه ی ذهنم جسنجویی بکنم. حتما واژه ای هست که بتواند تاریخ را نابود کند. در این شک ندارم. اما هیچ چیز به خاطرم نمی آید ؟ گویی حافظه ام را از دست داده ام. زیاد هم عجیب نیست. چرا که خاطرات یک انسان هم جزئی از تاریخ هستند و حالا که من می خواهم با تاریخ بجنگم ، آن ها هم تاقچه بالا می گذارند یا به زبان دیگر ، دست رد به سینه ام می کوبند! دیدی چگونه در قحطی واژه و قافیه گیر افتادم؟ من که روزی شعر می گفتم! دیدی این زبان پارسی که روزی به آن افتخار می کردم ، نمی تواند راهی  پیش پایم بگذارد؟ دیدی چه بیچاره شده ام؟

  آخر یک واژه نیست که بتواند من را نجات دهد؟ شاید هم بیهوده تلاش می کنم  چرا که همین زبان پارسی ، همان گرانبها در دری را می گویم، تاریخی است! ای وای. لعنت بر تو ای تاریخ که در همه جا رخنه کرده ای. یعنی هیچ واژه ای نیست که بویی از تاریخ نبرده باشد؟

 اما صبر کن. دارم چیزی هایی به خاطر می آورم. یک واژه . تنها یک واژه وجود  دارد. واژه ای که نیست واژه ای الا او. واژه ای که از همه بزرگتر است. واژه ای که پاک ومنزه است.  می خواهم فریادش بزنم. می خواهم همین واژه را سرمشق مشق امشبم کنم. امشب در تاریکی مطلق. می خواهم همچون مشتی محکم بر دهان تاریخ بکوبمش. صبر کن تا به خاطر بیارمش. صبر کن. نوک زبانم است. الان می گویم.

 به همان واژه قسم که  همیشه ورد زبانم بوده است. به همان واژه قسم که اگر توانستنم به زبان بیاورمش تا عمر دارم تنها از او بگویم ، تنها از او بنویسم. و تنها به او پناه بیاورم.پس چرا به یادم نمی آید؟ دیگر تاب و توان تحمل این بی واژگی را ندارم. زبانم لال شده است. آه پس از آن کور شدن و آن کر شدن ، حالا دیگر لال هم شدم. ای واژه به فریام برس. ای واژه پس تو کجایی؟ چرا به نجاتم نمی آیی؟

 ببین که اشک از دیده هایم روان است و تو را طلب می کنم .قسم  به سپاسی که تنها ازآن توست ، داستان من داستان کشتی طوفان زده و و سرنشینان بی پناهش نیست. به فریادم برس. باشد می گویم : بی واژه هرگز . بی واژه هرگز. بی واژه هرگز. باشد فریادت می زنم. تا همیشه فریادت می زنم. باشد فریادت می زنم تا گوش تاریخ و تاریخ نشینان کر شود. فریادت می زنم تا همه به یاد آورند که واژه ای هم هست. حالا که این چنین واژه پیمایی می کنند! حالا که می گویند واژه را می شناسیم. حالا که تا سر در مرداب بی واژگی فرو رفته اند.

و ای واژه تو این چنینی. . .

 

لينك مطلب نوشته شده توسط:نیایش در:چهارشنبه 1388/06/04 موضوع:حرفای نیایش

:: آخرین مطالب
» شهریار
» زن از دیدگاه دکتر علی شریعتی خطاب به مرد
» سرگشتگی های من
» می خواهم بنویسم . . .
» چرا از من پنهان کردند؟
» شعر زیبای چشم از مرحوم حسین پناهی
» قوانین بی رحمانه برای زنان ایران !
» دانلود کتاب شعر زیبای عصیان از فروغ فرخزاد
» دانلود گزیده شعر های کارو و زندگینامه کارو
» شعر مادر از ایرج میرزا
» « سوتک » اثر دکتر علی شریعتی
» شعرى از پابلو نرودا ترجمه از احمد شاملو
» شعر برگزيده سال !
» جملات گابریل گارسیا مارکز درباره زندگی
» سوره محمود !!!
» هستی هدفمند ...!
» جاودانی در فنا
» جانشین علی دایی انتخاب شد !!!
» حقیقت زندگی
» نکوهش وجود
» شعری برای روز انقلاب جمهوری اسلامی
» در اوج همه چیز هیچ !
» تصاویری تکان دهنده از یک عشق واقعی
» کدام برای نقش زلخیا مناسب ترند ؟!
» اون روی سکه انیشتین و مریلین مونرو
» دانلود دیوان اشعار ایرج میرزا بدون سانسور
» دلایل ممنوع التصویر شدن محمد رضا گلزار
» من یک زنم
» بخشی از صحبتهای ریچارد داوکینز
» عکس های بدون شرح