شعر بلند
شعر کوتاه
شعر های زیبا
معرفی کتاب
داستان عاشقانه
داستان کوتاه
عکس های عاشقانه
عکس های زیبا
جمله و اس ام اس عاشقانه
جمله های بزرگان
حرفای سعید
حرفای عباس
حرفای نیایش
دانلود کلیپ
معرفی و نقد فیلم
دانلود آهنگ
وبلاگ آقای خلیل جوادی 
فروم هفت تیر 
روشنفکری فقیهانه 
اخبار هفت تیر 
فروم سریال لاست 
فیلتر1 شکن 
فیلتر2 شکن 
روزنامه ایران ورزشی 
شبکه ورزش ایران 
درس زبان 
درس مهندسی نرم افزار 
خبر گزاری ورزشی 
مجله سینمایی 
هواداران استقلال,اخبار استقلال 
ماکروسافت 
کتابخانه ارسنجان 
کتابخانه قفسه 
سایت لیگ انگلستان 
ساین دانلود نرم افزار 
فضای پارسا 
فضای مجانی 
فروم توسعه دهنده 
فروم برنامه نویس 
فروم دات نت سورس 
یاهو مسنجر آنلاین 
دانلود از سایت یوتوب 
سایت دانلود آهنگ جدید 
روزنامه اعتماد ملی 
دانلود کلیپ موبایل 
دانلود کلیپ موبایل2 
مترجم آنلاین 
شب در چشمان من است به سياهي چشمهايم نگاه کن روز در چشمان من است به سفيدي چشمهايم نگاه کن شب و روز در چشمان من است به چشمهاي من نگاه کن چشم اگر فرو بندم جهاني در ظلمات فرو خواهد رفت برای دانلود شعر بسیار زیبای چشمان من و انجیر با صدای خود مرحوم حسین پناهی به ادامه مطلب برید. 
لينك مطلب
نوشته شده توسط:سعید
در:دوشنبه 1388/05/12
موضوع:شعر کوتاه
خداوندا! اگر روزي از عرشت به زير آيي
و لباس فقر بپوشي
و براي لقمه ناني غرورت را به پاي نامردان بشکني
زمين و آسمانت را کفر ميگويي? نميگويي؟
خداوندا اگر در روز گرماگير تابستاني
تن خسته خويش را بر سايه ديواري
به خاک بسپاري
اندکي آنطرف تر کاخ هاي مرمرين بيني
زمين و آسمانت را کفر مي گويي? نمي گويي؟!
شتابان در پي روزي
ز پيشاني عرق ريزي
شب آزرده و دل خسته
تهي دست و زبان بسته
بسوي خانه باز آيي
زمين و آسمانت را کفر مي گويي? نمي گويي؟!
هرگز اين سازها شادم نميسازد
دگر آهم نميگيرد
دگر بنگ باده و ترياک آرامم نميسازد
شب است و ماه ميرقصد
ستاره نقره مي پاشد
من اما در سکوت خلوتت آهسته ميگريم
اگر حق است زدم زير خدايي....!!!

در ادامه مطلب می توانید گزیده شعر های کارو را دانلود کنید.
لينك مطلب
نوشته شده توسط:سعید
در:یکشنبه 1388/04/21
موضوع:شعر کوتاه
شعر مادر از ایرج میرزا داد معشوقه به عاشق پيغام
كه كند مادر تو با من جنگ
هركجا بيندم از دور كند
چهره پرچين و جبين پر آژنگ
با نگاه غضب آلود زند
بر دل نازك من تيري خدنگ
مادر سنگدلت تا زنده است
شهد در كام من و تست شرنگ
نشوم يكدل و يكرنگ ترا
تا نسازي دل او از خون رنگ
گر تو خواهي به وصالم برسي
بايد اين ساعت بي خوف و درنگ
روي و سينه تنگش بدري
دل برون آري از آن سينه تنگ
گرم و خونين به منش باز آري
تا برد زاينه قلبم زنگ
عاشق بي خرد ناهنجار
نه بل آن فاسق بي عصمت و ننگ
حرمت مادري از ياد ببرد
خيره از باده و ديوانه زبنگ
رفت و مادر را افكند به خاك
سينه بدريد و دل آورد به چنگ
قصد سرمنزل معشوق نمود
دل مادر به كفش چون نارنگ
از قضا خورد دم در به زمين
و اندكي سوده شد او را آرنگ
وان دل گرم كه جان داشت هنوز
اوفتاد از كف آن بي فرهنگ
از زمين باز چو برخاست نمود
پي برداشتن آن آهنگ
ديد كز آن دل آغشته به خون
آيد آهسته برون اين آهنگ:
آه دست پسرم يافت خراش
آه پاي پسرم خورد به سنگ
ایرج میرزا
برای دانلود دیوان اشعار ایرج میرزا بدون سانسور کلیک کنید
لينك مطلب
نوشته شده توسط:سعید
در:شنبه 1388/04/20
موضوع:شعر بلند
نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد ؟ نمی خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت ؟ ولی بسیار مشتاقم ، که از خاک گلویم سوتکی سازد
گلویم سوتکی باشد به دست کودکی گستاخ و بازیگوش
و او یکریز و پی در پی ،
دَم گرم خوشش را بر گلویم سخت بفشارد ،
و خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد
.بدین سان بشکند در من ،
سکوت مرگ بارم را
دانلود کتاب پدر مادر ما متهمیم از دکتر شریعتی
لينك مطلب
نوشته شده توسط:سعید
در:شنبه 1388/04/20
موضوع:شعر کوتاه
به آرامی آغاز به مردن میکنی ...
اگر سفر نکنی،
اگر کتابی نخوانی،
اگر به اصوات زندگی گوش ندهی،
اگر از خودت قدردانی نکنی.
به آرامی آغاز به مردن میکنی
به آرامی آغاز به مردن میکنی
اگر برده ی عادات خود شوی،
اگر همیشه از یک راه تکراری بروی …
اگر روزمرّگی را تغییر ندهی
اگر رنگهای متفاوت به تن نکنی،
یا اگر با افراد ناشناس صحبت نکنی.
تو به آرامی آغاز به مردن میکنی
اگر از شور و حرارت،
از احساسات سرکش،
و از چیزهایی که چشمانت را به درخشش وامیدارند،
و ضربان قلبت را تندتر میکنند،
دوری کنی . .. .،
تو به آرامی آغاز به مردن میکنی
اگر هنگامی که با شغلت، یا عشقت شاد نیستی، آن را عوض نکنی،
اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نکنی،
اگر ورای رویاها نروی،
اگر به خودت اجازه ندهی
که حداقل یک بار در تمام زندگیات
ورای مصلحتاندیشی بروی . . .
-
امروز زندگی را آغاز کن!
امروز مخاطره کن!
امروز کاری کن!
نگذار که به آرامی بمیری!

در ادامه مطلب می توانید زندگینامه پابلو نرودا را ببینید.
لينك مطلب
نوشته شده توسط:سعید
در:جمعه 1388/04/19
موضوع:شعر کوتاه
اين شعر کانديداي شعر برگزيده سال 2005 شده
توسط يک بچه آفريقايي نوشته شده و استدلال شگفت انگيزي داره :
وقتي به دنيا ميام، سياهم، وقتي بزرگ ميشم، سياهم،
وقتي ميرم زير آفتاب، سياهم، وقتي مي ترسم، سياهم،
وقتي مريض ميشم، سياهم، وقتي مي ميرم، هنوزم سياهم...
و تو، آدم سفيد،
وقتي به دنيا مياي،
صورتي اي، وقتي بزرگ ميشي، سفيدي،وقتي ميري زير آفتاب،
قرمزي، وقتي سردت ميشه، آبي اي،وقتي مي ترسي،
زردي، وقتي مريض ميشي، سبزي،و وقتي مي ميري،
خاکستري اي...و تو به من ميگي رنگين پوست؟؟؟
.........

لينك مطلب
نوشته شده توسط:سعید
در:پنجشنبه 1388/04/18
موضوع:شعر کوتاه
که تو را تکرار کنان
به سحرگاه شکفتن ها و رستن های ابدی خواهد برد
من در این آیه تو را آه کشیدم آه
من در این آیه تو را به درخت و آب و آتش پیوند زدم
زندگی شاید
یک خیابان دراز است که هر روز زنی با زنبیلی از آن میگذرد
زندگی شاید
ریسمانیست که مردی با آن خود را از شاخه می آویزد
زندگی شاید طفلیست که از مدرسه بر میگردد
زندگی شاید افروختن سیگاری باشد در فاصله ی رخوتناک دو هم آغوشی
یا عبور گیج رهگذری باشد
که کلاه از سر بر می دارد
و به یک رهگذر دیگر با لبخندی بی معنی می گوید "صبح بخیر"
در اتاقی که به اندازه ی یک تنهائیست
دل من
که به اندازه ی یک عشقست
به بهانه های ساده ی خوشبختی خود مینگرد
به زوال زیبای گل ها در گلدان
به نهالی که تو در باغچه خانه مان کاشته ای
و به آواز قناری ها
که به اندازه یک پنجره می خوانند
آه
سهم من اینست…
(… این شعر زیبا ادامه دارد)
لينك مطلب
نوشته شده توسط:عباس
در:شنبه 1387/05/19
موضوع:شعر کوتاه
شب اول قبر مجنون
شنیدستم که مجنون جگر خون
چو زد زین دار فانی خیمه بیرون
دم آخر کشید از سینه فریاد
زمین بوسید و لیلی گفت و جان داد
هواداران زمژگان خون فشاندند
کفن کردند و در خاکش نهادند
شب قبر از برای پرسش دین
ملائک آمدند او را به بالین
بکف هر یک عمود آتشینی
که ربت کیست دینت چه دینی است
دلی جویای لیلی از چپ و راست
چو بانگ قم به اذن الله برخاست:
چو پرسیدند مَن رَبُک ز آغاز
بجز لیلی نیامد از وی آواز
بگفتا کیست ربت گفت لیلی
که جانم در ره جانش طفیلی
بگفتندش به دینت بود میلی
بگفتا آری آری عشق لیلی
بگفتندش بگو از قبله خویش
بگفت ابروی آن یار وفا کیش
بگفتند از کتاب خود بگو باز
بگفتا نامه آن یار طناز
بگفتندش رسولت کیست ناچار
بگفت آن کس که پیغام آرد از یار
بگفتند از امام خویش می گوی
بگفت آن کس که روی آرد بدان کوی
بگفتند از طریق اعتقادات
بگو از عدل و توحید و معادات
بگفتا هست در توحید این راز
که لیلی را به خوبی نیست انباز
بود عدل آنکه دارم جرم بسیار
از آن هستم به هجرانش گرفتار
بخنده آمدند آن دو فرشته
عمود آتشین در کف گرفته
ندا آمد که دست از وی بدارید
به لیلی در بهشتش وا گذارید
که او را نشئه ای از جانب ماست
که من خود لیلی و او عاشق ماست
شنیدم گفت مجنون دل افکار
ملائک را سپس فرمود آن یار
تو پنداری که من لیلی پرستم
من آن لیلای لیلی می پرستم
کسی را کو به جان عشق آتش افروخت
وفاداری ز مجنون باید آموخت
لينك مطلب
نوشته شده توسط:سعید
در:جمعه 1387/04/21
موضوع:شعر کوتاه
خدايم آه خدايم صدايت ميزنم بشنو صدايم
اگرهستي برس به دادم!
خداوندا! اگر روزي از عرشت به زير آيي
و لباس فقر بپوشي
و براي لقمه ناني غرورت را به پاي نامردان بشکني
زمين و آسمانت را کفر ميگويي? نميگويي؟
خداوندا اگر در روز گرماگير تابستاني
تن خسته خويش را بر سايه ديواري
به خاک بسپاري
اندکي آنطرف تر کاخ هاي مرمرين بيني
زمين و آسمانت را کفر مي گويي? نمي گويي؟!
خداوندا اگر با مردم آميزي
شتابان در پي روزي
ز پيشاني عرق ريزي
شب آزرده و دل خسته
تهي دست و زبان بسته
بسوي خانه باز آيي
زمين و آسمانت را کفر مي گويي? نمي گويي؟!
تو خود سلطان تبعيضي
تو خود فتنه انگيزي
اگر در روز خلقت مست نميکردي !!!!!!!!
يکي را همچون من بدبخت يکي را بي دليل آقا نميکردي
جهاني را اينچنين غوغا نميکردي
هرگز اين سازها شادم نميسازد
دگر آهم نميگيرد
دگر بنگ باده و ترياک آرامم نميسازد
شب است و ماه ميرقصد
ستاره نقره مي پاشد
من اما در سکوت خلوتت آهسته ميگريم
اگر حق است زدم زير خدايي....!!!
لينك مطلب
نوشته شده توسط:سعید
در:چهارشنبه 1387/04/05
موضوع:شعر کوتاه
آدمک آخر دنیاست ! بخند!
آدمک مرگ همین جاست ! بخند!
آن خدایی که بزرگش خواندی.....
به خدا مثله تو تنهاست! بخند!
دست خطی که تو را عاشق کرد
شو خی کاغذی ماست بخند!
فکر کن درد تو ارزشمند است
فکر کن گریه چه زیباست! بخند!
صبح فردا به شبت نیست که نیست
تازه انگار که فرداست ! بخند!
راستی انچه به یادت دادیم
پر زدن نیست که در جاست! بخند!
آدمک نغمه آغاز نخوان
به خدا آخر دنیاست !
بخنـــــــــــــــــــــــــــــــــــد!
لينك مطلب
نوشته شده توسط:سعید
در:جمعه 1387/01/02
موضوع:شعر کوتاه
به مجنون گفت روزی عیب جویی
که پیدا کن به از لیلی نکویی
که لیلی گرچه در چشم تو حوری است
به هر جزیی ز حسن او قصوری است
ز حرف عیب جو مجنون بر آشفت
در آن آشفتگی خندان شد و گفت
اگر بر دیده ی مجنون نشینی
به غیر از خوبی لیلی نبینی
تو مو بینی و مجنون پیچش مو
تو ابرو او اشارت های ابرو
دل مجنون ز شکر خنده خون است
تو لب بینی و دندان که چون است
کسی کاو را تو لیلی کرده ای نام
نه آن لیلی است کز بر من برده آرام
لينك مطلب
نوشته شده توسط:سعید
در:سه شنبه 1386/12/28
موضوع:شعر کوتاه